۱۳۸۹ شهریور ۳۰, سهشنبه
به یادت هستم نازنین...همیشه
همیشه از کسانی که تنها زمان غم و مشکلات به یاد من می افتند ناراضی بوده ام. یعنی برای آنها اوج مشکلات تداعی گر من است؟ خیلی بی انصافیست! خوب من هم در کل زندگی یکی دو نفر داشته ام که تنها هم دمم بوده اند در مشکلاتم. چند روزی ست که به یاد یکی شان ام. امشب تلفن را برداشتم که کمی آرامم کند. ولی به یاد آوردم مدتی ست طولانی که حالش را نپرسیده ام و شماره نگرفته گوشی را زمین گذاشتم. چرا باید کاری را که دوست ندارم دیگران با من کنند با دیگران کنم؟ تصمیم گرفتم پیش از آنکه با او درد دل بگویم دست کم ۲ بار در اوج شادی ام حالش را بپرسم...
۱۳۸۹ شهریور ۲۴, چهارشنبه
داستان های من و زندگی (1)
بعضی وقت ها مثل الان احساس میکنم فقط به درد لای جرز دیوار میخورم...هر قدر هم که بخواهم خودم را با «زیبا» بودن زندگی سرگرم کنم آخرش بوی تعفن آن است که از زیر دماغم دور نمی شود.
۱۳۸۹ شهریور ۱۶, سهشنبه
۱۳۸۹ شهریور ۱۰, چهارشنبه
لذات ساده
ساعت ۲ بعد از نیمه شب است و در تراس پشتی ایستاده ام و در حالی که وزش ملایم نسیم شبانه پس از روزی گرم و مرطوب بدن نیمه برهنه ام را نوازش می کند و در آن می پیچد، شلیل شیرینم را می خورم و می گذرم تانگو تمام مخیله ام را پر کند. هم زمان منحنی غیر خطی ای که باید فردا بر داده های آزمایشم فیت کنم جلوی چشمانم حرکت می کند. کم پیش می آید که از زندگی اینطور لذت ببرم چون معمولا برایم خیلی پیچیده تر از این است.
۱۳۸۹ شهریور ۵, جمعه
چرخه
بهای هر لحظه وجد را باید با رنج درون پرداخت
به نسبتی سخت و لرزآور
به میزان آن وجد
بهای هر ساعت دلپذیر را
با سختی دلگزای سال ها
پشیزهای تلخ و پررشک
و خزانه های سرشار اشک
امیلی دیکنسون
۱۳۸۹ مرداد ۲۷, چهارشنبه
جائی خواندم "زنها همیشه رابطههاشان را با عقل شروع میکنند و مردها با احساس. اما زمان که میگذرد به مرور جایشان عوض میشود. آخرش مردها با عقل رابطهشان را تمام میکنند و رنها با احساس تلاش میکنند نگهش دارند".
تا حدی موافقم ولی زمانی که مردها دارند از عقلشان استفاده می کنند در حقیقت دارند پاره های احساسشان را جمع می کنند و تکه هائی که نمی یابند را می جویند. و گاه چقدر زیادند آن نایافته ها؛ و چقدر بدقواره می شود آن احساسی که با دوختن این پاره ها به هم با ده ها قطعه ی گمشده بخواهد ترمیم شود.
پ.ن: بیچاره دلم...
۱۳۸۹ تیر ۱۱, جمعه
زنده بمان!
به آرامی آغاز به مردن مي كنی
اگر سفر نكنی،
اگر كتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نكنی.
به آرامی آغاز به مردن ميكنی
زماني كه خودباوري را در خودت بكشی،
وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند.
به آرامي آغاز به مردن مي كنی
اگر برده ی عادات خود شوی،
اگر هميشه از يك راه تكراری بروی …
اگر روزمرّگی را تغيير ندهی
اگر رنگ های متفاوت به تن نكنی،
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.
تو به آرامی آغاز به مردن مي كنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سركش،
و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وا می دارند،
و ضربان قلبت را تندتر مي كنند،
دوری كنی
تو به آرامی آغاز به مردن مي كنی
اگر هنگامی كه با شغلت، يا عشقت شاد نيستی، آن را عوض نكنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،
اگر ورای روياها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
كه حداقل يك بار در تمام زندگيات
ورای مصلحت انديشی بروی
امروز زندگی را آغاز كن!
امروز مخاطره كن!
امروز كاری كن!
نگذار كه به آرامی بميری!
شادی را فراموش نكن!
پابلو نرودا، ترجمه ی احمد شاملو
اگر سفر نكنی،
اگر كتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نكنی.
به آرامی آغاز به مردن ميكنی
زماني كه خودباوري را در خودت بكشی،
وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند.
به آرامي آغاز به مردن مي كنی
اگر برده ی عادات خود شوی،
اگر هميشه از يك راه تكراری بروی …
اگر روزمرّگی را تغيير ندهی
اگر رنگ های متفاوت به تن نكنی،
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.
تو به آرامی آغاز به مردن مي كنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سركش،
و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وا می دارند،
و ضربان قلبت را تندتر مي كنند،
دوری كنی
تو به آرامی آغاز به مردن مي كنی
اگر هنگامی كه با شغلت، يا عشقت شاد نيستی، آن را عوض نكنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،
اگر ورای روياها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
كه حداقل يك بار در تمام زندگيات
ورای مصلحت انديشی بروی
امروز زندگی را آغاز كن!
امروز مخاطره كن!
امروز كاری كن!
نگذار كه به آرامی بميری!
شادی را فراموش نكن!
پابلو نرودا، ترجمه ی احمد شاملو
۱۳۸۹ خرداد ۲۵, سهشنبه
اشتیاق
به یاد نمی آورم هیچ وقت در زندگی تا این حد برای یاد گرفتن مشتاق بوده باشم. آنقدر که شب قبل به کلی نتوانستم بخوابم. مغزم از تکاپویش کم نمی کرد تا بلکه این تن خسته کمی آرام گیرد از این همه دردی که بخاطر حساسیت فصلی تحمل می کند. با همه ی درماندگی فیزیکی چنان ذهن و احساسم لاقید زمان و مکان را می پیمود که برایم باور کردنی نبود و با تمام تقلا و نیازم به خواب از سرعتش به وجد می آمدم و از خواب بیشتر و بیشتر فاصله می گرفتم.
زنده ام. بالا می روم، پایین می آیم، می خندم و می گریم، خلاصه مثل قبل نیستم؛ روانم. فقط اجبار برای گذراندن اکثریت وقتم روی چیزی که نمی تواند مرا به وجد بیاورد و متاسفانه در حال حاضر (و حتا شاید در آینده ای دراز مدت) شغل من به حساب می آید، نه تنها مانعی برای رسیدن به جانبه های مورد علاقه زندگی ام شده، که خود عاملی ست برای در هم شکستن اعتماد به نفسم. وقتی خود را در جمع افرادی پرانگیزه می بینم که علاقه شان برایشان پشتکار به ارمغان می آورد و خود را در مقام رقابت با آنان می یابم احساس انفعال و تهی بودن می کنم. چرا که نه آنقدر ضعیفم که نتوانم وارد رقابت شوم و نه به اندازه ی کافی انگیزه دارم که خودجوش دست به کار شوم. حس خوشایندی نیست. ولی تنها نکته ی مثبتش این است که در مقایسه با قبل، دست کم خود را نمی بازم و به راه خود ادامه می دهم، با همه ی سختی هایش.
پ.ن: تنبلی ام در نوشتن گاه واقعا دلم را می رنجاند.
اشتراک در:
پستها (Atom)
